ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
195
معجم البلدان ( فارسى )
على پسر محمد صليحى كه در يمن خروج كرد چنين سرايد : [ 286 ] و ألذّ من قرع المثاني عنده * فى الحرب ألجم يا غلام و أسرج خيل بأقصى حضر موت اسدها * و زئيرها بين العراق و منبج « 1 » گشودن حضر موت : پيامبر خدا ( ص ) به مردم حضر موت پيامها فرستاده بود و ايشان فرمان او را پذيرفته بودند . پس ايشان اشعث « 2 » پسر قيس را با ده و اند سوار مسلمان شده ، به نزد پيامبر فرستادند و پيامبر ايشان را گرامى داشت . پس چون خواست باز گردد ، از پيامبر خواست كه كسى از خود آن قبيله را برايشان حكومت دهد . پيامبر زياد بن لبيد بياضى انصارى را بر ايشان ولايت داد ، و قبيلهء كنده را ضميمهء ايشان نمود . او در اين سمت باقى بود تا پيامبر در گذشت . پس قبيلهء وليعه پسر شرحبيل پسر معاويه مرتد شدند . داستان چنين بود كه بو بكر خليفه به زياد بن لبيد نامه نوشت كه پيامبر ( ص ) در گذشت و دستور داد كه از طرف او از مردم حضر موت بيعت گيرند . پس زياد در ميان مردم به سخنرانى ايستاد و گزارش مرگ پيامبر بداد و از ايشان خواست تا با بو بكر بيعت كنند . پس اشعث پسر قيس از بيعت كردن خوددارى كرد ، و گروهى از كنده را نيز با خود به كنار برد ، و گروهى بسيار از مردم با زياد بيعت كردند و او به خانه باز گشت و چون بهنگام زكات ، براى گرفتن ماليات مانند گذشته بيرون آمد ، در ميان چيزهائى كه به عنوان ماليات گرفت شتر بچهاى بود كه از جوانى از قبيلهء كنده بگرفت . پس جوان ناليد و فرياد بر آورد و به حارثه پسر سراقه پسر معدى كرب پسر وليعه پسر شرحبيل پسر معاويه پسر حجر قرد پسر حارث ولادة پناه برده گفت : اى بو معدى كرب چه نشستهاى ؟ ! بچه شتر مرا گرفتند . پس حارثه به سوى زياد ( نمايندهء بو بكر ) آمد و گفت بچه شتر اين جوان را باز گردان ! زياد سر پيچى كرده گفت : من آن را گرفته و به مهر سلطان داغ كردهام . حارثه گفت : اى مرد بپذير و آزاد كن پيش از آن كه آنها را با زور آزاد كنيم . زياد گفت به خدا سوگند رها نمىكنم و خوشبينى به تو ندارم . پس حارثه خود برخاست و عقال از پاى شتر باز كرد و به پهلوى او كوبيد . پس بچه شتر برخاست و دويدن گرفت . پس حارثه چنين سرود : يمنعها شيخ نجديّه الشيب ملمّع كما يلمّع الثوب * ماض على الريب اذا كان الريب « 3 » پس زياد برخاست و فرياد كشيد ياران مسلمان براى يارى خدا و كتاب او برخيزيد . پس گروهى از مسلمانان به زياد پيوستند و گروهى كه از اسلام باز گشتند دور حارثه را گرفتند . پس حارثه چنين سرود : اطعنا رسول الله ما دام بيننا * فيا قوم ما شأنى و شأن ابى بكر ؟ [ 287 ] أ يورثها بكرا ، اذا كان ، بعده * فتلك ، لعمر اللّه ، فاصمة الظهر ! « 4 » زياد با مرتدان بامداد تا شبانگاه مىجنگيد . پس يكى از غلامان زياد به او گزارش داد كه چهار سردار ايشان به نامهاى « مخوس » ،
--> ( 1 ) . اى جوان بهتر از صداى دهل آن است كه در جنگ اسبها را زين و لگام بندى . سپاهى كه شيرهايش در حضر موت و صداى ايشان ميان عراق و منبج را پر كرده است . ( 2 ) . آمادگى مردم يمن براى پذيرش توحيد اسلامى به راهنمايى اشعث قيس از ايرانى تباران يمن كه با قبيلهء كنده هم پيمان بودند ، گويا او يكى از آموزش ديدگان توحيد اشراقى بود كه ايرانيان اشغال كنندهء يمن در آتشكدههاى آن كشور تبليغ مىكردند و نام چند شمار آنها در شناسهء « خولان » همين ( معجمد ) و نيز در « اخبار طوال » دينورى چ اعظمى بغداد ص 63 و جاهاى ديگر ديده مىشود ، سرداران ايرانى كه از تيسفون به يمن فرستاده مىشدند ، مانند ديگر فئودالهاى پيرامون شاهنشاه ساسانى ، در پى آموزشهاى دو كنفرانس « آذرفرنبغ » با پيشوائى كرتير و در سدهء سوم و به رهبرى « آذر پاد مهراسپندان » در سدهء چهارم ميلادى ، ثنويت هندو ايرانى ديرين خود را به گونهاى توحيد اشراقى با حفظ ظاهر ثنويت تبديل كرده بودند . ايشان ثنويت « يزدان موجود » + « اهريمن موجود » در آموزهء مانى ( 216 - 272 ه - ) را به ثنويتى تبديل كردند كه خود توحيد است ؛ « نور موجود » + « غسق - تاريكى معدوم » . سرداران ايرانى چنين ثنويت را در يمن تبليغ كرده بودند . اينك اشعث كندى يا مولاى ايرانى يمنى با چنين مايهء ذهنى گنوسيستى خود ، به نزد پيامبر به مدينه رفته ، و در باز گشت ، اسلام گنوسيستى خود را به يمن مىآورد . اشعث با اين زمينهء ذهنى ، توقع نداشت كه پس از مرگ محمد پيامبر داراى فرهء ايزدى بىتعيين جانشين بميرد و مردى بىسواد بر جاى او نشيند . اشعث جلوس بو بكر را نپذيرفت و سر پيچى كرد ، ليكن نماينده بو بكر در يمن اشعث را مرتد خوانده ، با او جنگيده ، او را اسير به مدينه فرستاد . بو بكر ، سرور قبيله را سرزنش كرد ، اما با او كنار آمد . خواهر خود « امّ فروه » را به همسرى او در آورد . اشعث در مدينه بماند و در يورش تازيان بر عراق و تيسفون با سعد وقاص همكارى كرد و به جاى مغيرهء شعبه بر آذربايجان تاخت و آنجا را بگشود ( چ ع 1 : 173 : 20 ) سپس در كوفه بماند و كاخ او آدرسى شناخته شده بود ( چ ع 2 : 523 : 15 ) . و در جنگ صفين در كنار على ( ع ) با معاويه جنگيد و پس از صلح امام حسن در كوفه درگذشت ، و حسن ( ع ) بر او نماز گزارد . ( 3 ) . پيرى نجدى مانع كار شده است او مانند پارچه رنگ عوض مىكند و راهى مشكوك مىپيمايد . ( 4 ) . ما از پيامبر وقتى كه در ميان ما بود پيروى كرديم . ما را چه كار به كار ابو بكر ؟ اكنون اگر بكر جانشين او شود پشت ما را خواهد شكست .